رضا قليخان هدايت
1537
مجمع الفصحاء ( فارسي )
يكى ترگ زرين بسر برنهاد * درفشش به رهّام گودرز داد خروشى برآمد كه اى شهريار * چنين مر تن خويش رنجه مدار اگر شاه بايد همى جنگتوز * چرا داد بايد بكس نيمروز برانگيخت شبرنگ بهزاد را * كه اندر نوشتى بتك باد را ميانبسته با نيزه و خود و گبر * همىگرد اسبش برآمد بابر ميان دو صف شيده او را بديد * يكى باد سرد از جگر بركشيد برفتند هر دو ز لشكر بدور * چنانچون رود مرد شادان بسور رسيدند جايى كه شير و پلنگ * بر آن شخ بىآب ننهاد چنگ نپريد بر آسمانش عقاب * از آن بهرهيى شخ و بهرى سراب برومى عمود و بشمشير و تير * بگشتند با يكدگر ناگزير چو شيده برو زور خسرو بديد * سرشكش ز ديده برخ بركشيد بدانست كان فرهء ايزديست * ازو بر تن خويش بايد گريست چو زان تنگ شد با دل انديشه كرد * كه گر شاه را گويم اندر نبرد بيا تا بكشتى پياده شويم * بخوى هر دو آهار داده شويم پياده نگردد كه عار آيدش * ز شاهى تن خويش خوار آيدش بدين چاره گر زو نگردم رها * شوم بىگمان در دم اژدها به دو گفت شاها به تيغ و سنان * كند هركسى جنگ و پيچد عنان پياده به آيد كه سازيم جنگ * بكردار شيران بيازيم چنگ جهاندار خسرو هم اندر زمان * بدانست انديشهء بدگمان بدل گفت كاين شير با زور و چنگ * نبيرهء فريدون و پور پشنگ گر آسوده گردد سر افشان كند * بسى شيردل را خروشان كند اگر من پياده نگردم بجنگ * بر ايرانيان وى كند كار تنگ همان به كه با او نبرد آورم * سرش را ز گردون بگرد آورم به دو گفت رهام كى تاجور * بدين كار ننگين مگردان گهر چو خسرو پياده كند كارزار * چه بايد بر اين دشت چندين سوار